خرید بک لینک
از دیشب فقط دوست دارم گریه کنم. دیشب که حالم خوب نبود با بچه ها رفتیم بیرون. چقدر خندیدیم. ولی هرکی ندونه من که میدونم، خنده هام همش الکی بوده. برگشتم خونه دوباره شدم همون عاشق پیشه بدبخت بیچاره. دوبار بلند بلند گریه کردم و بازم خالی نشدم. لاو استوری گوش دادم و گریه کردم. دوباره لاو استوری گوش دادم و دوباره گریه کردم. اتفاقی افتاده؟ نه. فقط این که میدونم اون مال من نیست. هیچکس مال من نیست. هیچکس مال هیچکس نیست. کنارم هست و مال من نیست. همش فکر همش توهم همش خیال... نمیدونم تو سرش چی میگذره ولی خوب میدونم که به صلاح نیست اینطوری ادامه دادن. من همینطوریشم دارم خووورد میشم، وای به حال بعدتر. یادمه ارزو کرده بودم مثل مرد زرگر نشم، مثل حسینای داستان نشم، مثل کوزه گر بدبخت نشم ولی تقدیر دقیقا داره خودشو تنظیم میکنه :))) وای به حال بعدتر...

برچسب: وای به حال من,وای به حال,وای به حال من دیوانه که افسار دلم, نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:16

تو مثل یه خواب خوب بودی که بعد از یه شب سخت شروع شده باشه. یه خوابی که وسط گریه ها خوابم برده باشه. اومدی همه چیزو اروم کردی و خودت شدی لذت تک تک لحظه ها. کاش میشد تورو تو بیداری ام حس کرد، ولی امیدم ناامیده. نمیدونی امشب چقدر دوست داشتم دست کنم تو موهاتو حرفامویکی یکی بذارم کف دستت، ولی نمیتونم. این دفعه تقصیر من نیست. نه تقصیر منه نه تو. رسم دنیا اینطوری نیست... شایدم تقصیره یه ادم بی جنبس که مهربونی ببینه دیگه نمیتونه دل بکنه. شایدم تقصیر یه جامعه وحشیه که توش مجبوری عاشق مهربونیا بشی. الان دقیقا حس اون لحظه های اخر خوابو دارم که هی چشماتو باز میکنی و میبینی نه همش خواب بوده. همش تموم شده. دوباره خودتو به خواب میزنی که یکم دیگم ببینی. ولی آخرش بیدار میشی و میفهمی که واقعیت زندگیت همین لجنیه که توشی. لیاقت زندگیت همین لجنیه که توشی. افق زندگیتم همین لجنیه که توشی...

برچسب: صبح شده بیدار شو, نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:16

دوباره رسیدیم به تشریح مشکل و درد دل تو وبلاگ شخصی و این چیزا. این بار به یه درک جدید از مشکلاتم رسیدم. فهمیدم با این که همیشه سعیمو کردم که ساده ترین باشم و ساده ترین "من" رو به نمایش بذارم ولی من واقعیتم اون "من" ساده ای که به همه نشون میدم نیست. یه اشکال این وسط ایجاد میکنه و اونم این میشه که هرچی ام حرفای دلمو پیش این و اون جار بزنم بازم هیچکس هیچیشو درک نمیکنه. الان تقریبا مطمئنم که اونم درک نکرده. خیلی خوبه خیلی مهربونه خیلی دوست داشتتیه. ولی واقعا منو درک نکرده. نمیتونه شرایطمو بفهمه. نمیتونه معنی حرفامو بفهمه. اصن از یه ادم ساده که نمیشه انتظار یه عالم پیچیدگی داشت. همین میشه که هیچکس نمیفهمه.فکر میکردم بعد 7ماه دوستی ادما بتونن فکر دوستشونو بخونن. ادما که فکر همو خوب میخونن. پس چرا هیچکس فکر منو نمیتونه بخونه؟ سه سال از رابطه قبلیم گذشته ولی هنوز وقتی یادش میافتم تنم میلرزه چون اونم نمیتونست فکر منو بخونه. حتی هرچی ام بهش توضیح میدادم نمیفهمید. فکر میکردم تقصیر اونه اما واقعا انگار که مشکل از خودم بوده. یه عالم پیچیدگی که هیچکس نمیفهمه. عجیب نیست؟ نه هیچ چیز عجیب نیست. ولی انگ

برچسب: نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:16

فکر کنم یه روز و نیم کلا بلاک بودم و چقدر کمکم کرد که بتونم درسمو بهتر بخونم ولی چقدر دلتنگی آورد با خودش که هنوزم رفع نشده. شما مثل من نباشید. اگر دلتون برای یک نفر خیلی خیلی تنگ شده بود ازش دعوت کنید تا چند ساعتی رو باهم باشید...حالتونو بهتر میکنه پ.ن: یه متن طولانی ام تو دفترم نوشتم که فعلن حال ندارم به این مکان انتقال بدم

برچسب: نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:15

نمیدونم باید مثل بقیه با این همه خوشحالی دروغی شروع کرد یا باید واقعی بود. من بالا برم پایین بیام تهم همین چسناله هاس _که از تو روحمو میخوره و هیچکسم نباید ببینه و هیچکسم نمیخواد ببینه_ ولی بنا به آداب و رسوم اگه کسی یه وقت اتفاقی اینجا رو خوند بلداش مبارک. راستی چی شد که اون قدیمیا تصمیم گرفتن یلدا رو جشن بگیرن؟ حتما حالشون خیلی خوب بوده. اونقدر خوب بوده که میتونستن به خاطر این که یه "شب" خیلی طولانیه خوشحال باشن. شاید از فرداشم به خاطر این که روزاشون داره طولانی تر میشه جشن میگرفتن. بعدشم حتما به خاطر نزدیک بودن نوروز... و همینطوری کلا جشن میگرفتن. یه فرضیه دیگه ام هست که آدما شاد نبودن و خیلی دلتنگ بودن که همش میخواستن همو ببینن. این دومی منطقی تره. ولی اگه دومی بود دیگه جشن و این داستانا چی بوده پس. آدم که دلش واسه صد نفر تنگ نمیشه که کل فامیل یه جا جمع بشن. آدم دلش واسه یکی تنگ میشه. شایدم یه عاشق بدبخت همش دلتنگ یه شاد سرخوش میشده. اونوقت مجبور بوده واسه دیدن و خوشحال کردن عشقش جشن بگیره و همه رو دعوت کنه... در هرصورت نمیشه یلدا رو به عنوان یه شب استثنایی قبول کرد. یلداعم یه شبه

برچسب: نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:15

- قبل تمام این ماجرا ها چقدر از زندگی راضی بودی؟

--خیلی زیاد

-الان چی؟

-افتضاحه

-دوس داشتنی الانم زندگیت مثل همون موقع باشه؟

-با اطمینان کامل٬ نع.

برچسب: نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:15

از کجا شروع کنم؟ حتی نمیدونم چرا میخوام بنویسم. فقط حسرت داره خفم میکنه. باید بنویسم. باید یه چیزی برای نوشتن پیدا بشه. بذار از چیزایی بگم که گذشت. که یادم باشه این دفعه غرور نبود. ولی نمیشد که مستقیم به خودش گفت. حسرت بوسه رو لباش برای همیشه باهم موند.دوسش داشتم. خیلی وقت بود که دوسش داشتم. اینجا فقط یه سنده که دوسش داشتم. ولی حس میکردم از سرمم زیاده. حتی به بقیه گفتم که من حاضرم هرکاری واسه سارا بکنم ولی به خودش نگفتم فقط چون فکر کردم دوس نداره بشنوه. دقیقا یادمه که خواستم ببوسمش ولی خودشو کشید عقب. دقیقا یادمه که ازش قلب خواستم و گفت نه قلب نه. اون قلب لعنتیو چکارش کرد پس؟ واسش گل گرفتم ولی گفتم یه پلقی پایین تر. دروغ گفتم؟ فقط میخواستم به خاطرش از همه چی گذشته باشم حتی از دوست داشتنش. تو تمام این مدتی که دوسش داشتم هی تو گوش خودم خوندم ک کاری نکن که بعدا حسرتش. بخوری اما الان بازم دارم حسرت میخورم. بهم گفت اگه میره به خاطر من نیست اما قرار نبود اینطوری بره. نه قرار نبود. سرم داره میترکه. نمدونم چی میگم حتی. کاش گلودرد کذایی بهانه نمیشد. کاش میبوسیدمش. کاش.کاش.کاش. نمیدونم بحث طنین

برچسب: او یک فرشته بود,او یک فرشته بود 1,او یک فرشته بود 4, نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:15

با یک روز تاخیر و بعد از کلی گیج شدن و فکر کردن به همه چیز.تمام تموم شدنش یه طرف اینطوری تموم شدنش یه طرف. مگه قرار نبود اگه تموم شد به خاطر من نباشه به خاطر خودت باشه؟ این که به خاطر من بود که مثل بچه ها شدم. امروز وسط دانشکده یه لحظه حس کردم داره میترکه و ترکید...چرا اینطوری شد؟ چطوری میشد بهت گفت که من از همه اون لعنتیای توی اون دفتر کذایی بدم میاد. اگه نمیومدم الان میاد.چطوری میشد گفت که بودنت به همشون میارزه. نمیتونستم بگم چون هی اون بحث لعنتی رو پیش میکشیدی. کسیو نمیخوام اصن. چطوری فریاد بزنم. چندبار بگم. نمیخوام. هنوز نمیدونم چرا بحث به اونجا کشید. ولی خوشحالترینم بابت این که قبل رفتنت تمام روابطمو قطع کردم...تنها تصمیم درست زندگیم.وقتی میگم دوست دارم یعنی تمام چیزایی که باهش میادو درک میکنم. یعنی میفهمم دارم چی میگم. گفته بودم کم پیش میاد آدم یکیو دوست داشته باشه. نگفته بودم خیلی کمتر ازون وقتیه که دونفر متقابل همو دوس داشته باشن. گفته بودی دوست داشتن واست خیلی مهمه. من با تمام وجودم دوستت داشتم. بقیشو نمیدونم دیگه.داستان یخ فروشیم که یخاش آب شده... گفته بودم میترسم. ازین میتر

برچسب: تمام,تمام بليق,تمام سلام, نویسنده: آریا هاشمی تاريخ: دوشنبه 6 دی 1395 ساعت: 5:15

صفحه بندی