با یک روز تاخیر و بعد از کلی گیج شدن و فکر کردن به همه چیز.تمام تموم شدنش یه طرف اینطوری تموم شدنش یه طرف. مگه قرار نبود اگه تموم شد به خاطر من نباشه به خاطر خودت باشه؟ این که به خاطر من بود که مثل بچه ها شدم. امروز وسط دانشکده یه لحظه حس کردم داره میترکه و ترکید...چرا اینطوری شد؟ چطوری میشد بهت گفت که من از همه اون لعنتیای توی اون دفتر کذایی بدم میاد. اگه نمیومدم الان میاد.چطوری میشد گفت که بودنت به همشون میارزه. نمیتونستم بگم چون هی اون بحث لعنتی رو پیش میکشیدی. کسیو نمیخوام اصن. چطوری فریاد بزنم. چندبار بگم. نمیخوام. هنوز نمیدونم چرا بحث به اونجا کشید. ولی خوشحالترینم بابت این که قبل رفتنت تمام روابطمو قطع کردم...تنها تصمیم درست زندگیم.وقتی میگم دوست دارم یعنی تمام چیزایی که باهش میادو درک میکنم. یعنی میفهمم دارم چی میگم. گفته بودم کم پیش میاد آدم یکیو دوست داشته باشه. نگفته بودم خیلی کمتر ازون وقتیه که دونفر متقابل همو دوس داشته باشن. گفته بودی دوست داشتن واست خیلی مهمه. من با تمام وجودم دوستت داشتم. بقیشو نمیدونم دیگه.داستان یخ فروشیم که یخاش آب شده... گفته بودم میترسم. ازین میتر
برچسب: تمام,تمام بليق,تمام سلام,
نویسنده: آریا هاشمی
تاريخ: دوشنبه
6 دی
1395 ساعت: 5:15